مرتضى راوندى

606

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نيست كه آبى بگيرد و يا تن خود را بشويد . مزار بىسقف « پير سرخ » چون سردارى خشمگين در بلندى برپاست . سنگهاى خونابه رنگ آن ، كه ايمان مشتى بيچاره فراهم گشته است ، نگهبان اين دشت خاموشان است . تو گويى سوز هزاران ناكامى از ميان اين سنگها زبانه مىكشد . از دور كلبه‌هاى چركين زندگان پيداست ، كلبه‌هاى تنگ و تاريك كه در كنار هم مانند آغل گوسفندان ساخته‌اند . مرد با سينهء برهنه و بازوان لاغر در ايوان « خانه » بىكار نشسته و زن در « اندرون » مشتى هستهء خرما آرد مىكند . ماده بزى هم در پى خوردنى زمين را مىبويد و از سويى به سويى مىرود و بچهء لخت و سياه - يادگار نژند يك دم مستى - از پى گربهء مردنى مىدود . آن زندگان و اين مردگان . . . گمنامى و فراموشى در مرگ ، رنج و ناكامى در زندگى ! خدايا ! مىتوان باور كرد كه چهل يا پنجاه سال آدمى تنها در انديشهء ماهى و خرما و زن و بز باشد و با شكم نيم سير جز خواب و جماع هيچ‌گونه خوشى نشناسد ؟ آن سوى آب ، جزيرهء قشم در ميان ابر چون پهلوان خسته‌اى در بستر دريا خفته است . آن‌جا نيز ، مانند اين سرزمين تنهايى و اندوه ، بيچارگانى هستند كه به اميد ماهى دريا و اندكى خرما نفس مىكشند و اگر دست داد به صيد مرواريد مىپردازند و چه‌بسا كه از اين همه رنج و آرزو جز بيمارى و مرگ بهرى نمىيابند . كرجى كوچكى روى آب مىرقصد و گاه‌گاه در ميان فراز و نشيب موجها پنهان مىشود ؛ مرد ماهىگير با دو كودك نوسالش در آن « كشكول مرگ » نشسته است و بيباك قلابى به دريا مىافكند و اگر بتواند صيد روزانه‌اش را به چند شاهى بفروشد ، از شادى در پوست نمىگنجد . موجهاى دريا با هزار زبان افسون آبهاى دوردست را در گوش آب‌بازان و دريانوردان خفته مىخوانند ، ولى آنها كه در آغوش مرگ آرميده‌اند ، چيزى نمىگويند و مانند كودكان ترسو هرچه پيشتر در دامن آن مادر نازكش مىخزند . . . » « 1 » مصطفى رحيمى « مصطفى رحيمى در رمان بايد زندگى كرد ( 1356 ) سالهاى بعد از شهريور 1320 را از ديدگاه ، روزنامه‌نگار فرصت‌طلبى مشاهده مىكند كه مىكوشد با درآمدن به خدمت بند و بستهاى سياسى و مالى طبقات حاكم ، « مدارج ترقى » را بپيمايد ، مضمونى كه بارها داستان‌نويسان ايرانى آن را تكرار كرده‌اند . . .

--> ( 1 ) . نقش پرند ، پيشين ، از ص 23 تا 25 .